همیشه کسانى که خدمت می‌کنند را به یاد داشته باشید

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
 
- پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
 
- خدمتکار گفت: ۵٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید:
- بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت:
- ٣۵ سنت
- پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت:
- براى من یک بستنى بیاورید.
خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود.
 
یعنى او با پول‌هایش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برایش باقى نمی‌ماند، این کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.
/ 1 نظر / 5 بازدید
اریک

محبوسانی در بند ، بینوایانی در ظلمت از ضجه ها و ناامیدی های کودکانشان به ستوه آمده و از اربابانشان به ستوه تر ....پشیز ناچیز حاصل از زحماتشان را برای اجاره بها میپردازند و به تهیه شیر و نان و قوت روزانه شان .... به ساکت کردن هق هق کودکانشان به وقت گرسنگی ..عفریت ناامیدی و گرسنگی به جان خود ایشان نیز چنگ میزند .... زمستان و تابستان فصل اندوه ایشان است .نیمه شبان خواب زده میشوند ..برمیخیزند ...و گهواره کودکان رنجورشان را تکان میدهند یا برای بزرگترهای سرشار از سیاهی ناامیدی لالایی میخوانند شانه میزنند و رفو میکنند و شستشو ... مسابند و میپزند و میپیچند و در کف سرد خانه هاشان میخوابند ... غم این برده گان گنگ سنگین تر از ان است که به نظم دراید ....